هر کدام از شخصیتهای متعدد فیلم، نمونهای از آدمهای دور و برمان در جامعه هستند
راهنمای سرزمین عجایب
خانوادهها و آدمهای «دایره زنگی» هر کدام «مشت نمونه خرواری» از آدمهای دور و بر ما هستند. چنین فیلمی تناقضهایمان را به رویمان میآورد و دوباره یادمان میاندازد که در چه شرایط عجیب و غریبی قدم میزنیم. در مطلب حاضر، سعی کردهایم قرائت مجددی از حال و هوای شخصیتها به دست دهیم.
صابر ابر: نصاب ماهواره. فیالبداهه بودن عشقش به کمدی - رمانتیکهای آمریکایی میخورد و بیپول بودن و غیرتداشتناش به جوانهای نمونهای ایرانی؛ تنها «رامین» فیلم (نامی که باران کوثری در فیلم درباره آدمهای روراست به کار میبرد) که در آخر کار همه کاسه کوزهها سرش شکسته میشود. قیافهاش در انتهای فیلم وقتی سوار ماشین پلیس است، جدا ترحمبرانگیز است!
باران کوثری: شخصیتش آدم را به شدت یاد شخصیت کوین اسپیسی در فیلم «مظنونین همیشگی» میاندازد. جمله معروف اسپیسی در آن فیلم این بود: «بزرگترین حقه شیطان این بود که دنیا را متقاعد کرد که وجود ندارد». این جمله را این طوری درباره کوثری میتوان به کار برد: «... که دنیا را متقاعد کرد دختر خوب و سر به راهی است». در کل فیلم یک لحظه از دادن آدرسهای غلط به دور و بریهایش خسته نمیشود و در انتهای فیلم با نگرفتن بلیت از دختربچه، به تربیت شاگرد میپردازد.
در دعوای پشتبام هوایش را دارد
محمدرضا شریفینیا: یکی از بازاریهای دودوزهباز که در ایام عید هر جا عیددیدنی میرفتیم، از آنها به عنوان موفقترین و مؤثرترین افراد جامعه یاد میشد!
اکرم محمدی (همسر شریفینیا): در کار ترانسفر عروس و داماد است؛ احتمالا کل اوقات مفید شبانهروزیاش صرف وصل کردن و فصل کردن آدمها به هم میشود.
سفارش کار به او میدهد
مهران مدیری: یک الکی سرخوش نمونهای؛ نمیگذارد بهاش بد بگذرد. برای خودش میلمباند و ول میگردد و متلکی میاندازد و گاهی هم دمی به خمره ماهواره میزند. کم اهل هارت و پورت نیست.
نگار فروزنده (همسر مهران مدیری): یکی از این مترجمان تازه به دوران رسیده که هنوز «هری پاتر» اصلش درنیامده، پا به ماراتن «ترجمه هری پاتر» گذاشته و کل زندگیاتش را تعطیل کرده تا نفر اول این مسابقه شود. وقتی در آغاز سفر میفهمد یکی زودتر از او به خط پایان رسیده، مسافرتش از دماغش درمیآید.
جناب سرهنگ (اردشیر کاظمی، پدر مهران مدیری): آن قدر پیر شده که هوش و حواساش تنها به او اجازه پیگیری برنامههای سیاسی در پیت ماهواره برایش حکم یک جور «کتاب مرجع» را دارد؛ کلیه اطلاعات، تصورات و دیدگاههایش را مدیون این برنامههاست. در جایی از فیلم به دوستان غیرعادیاش (کارگران ساختمانی) وعده آشنایی با این مرجع را میدهد. در حسرت بوق زدن و راه افتادن انقلاب در خیابانهای شلوغ تهران؛ «جوون، رفتی بیرون عوض من هم بوق بزن!».
حبسش میکند
امید روحانی: از آن آدمهای به شدت سنتی و خانوادهدوست و از معتقدان به نظریه «هر غلطی مجاز است، به شرط اینکه زیر سقف خانه انجام بگیرد» که حاضر است برای اینکه فیلم بچهاش لنگ نماند. همچو کاری بکند. از پایین شهر کوبیده آمده آن بالاها تا با آدمهای بافرهنگتر و حسابیتر معاشرت کند اما همه چیز بر خلاف انتظارش از آب در آمده.
گوهر خیراندیش (همسر روحانی): نصاب کرکره! تمام اوقاتش صرف نصب کرکره روی چشم و گوش بچههایش میشود تا «چشم و گوش بسته» بمانند؛ با مادر مهدی پاکدل زیاد فرق نمیکند؛ او هم درک درستی از مقتضیات نسل کنونی ندارد.
نیما شاهرخشاهی (پسر روحانی): از همین الان شروع کرده به ساختن این «فیلمهای جشنوارهای» جایزهبگیر که تصویر تیره و تاری از ایران ترسیم میکنند. بزرگتر که بشه، چی میشه!
ملیکا شریفینیا (دختر روحانی) / رامین راستاد (نامزد ملیکا شریفینیا): این هم فرمول جدید فیلمهای عاشقانه: « دختر، عاشق دیویدی فروش محله میشود!». آنها وسط آن همه غائله در مجتمع مسکونی، برای خودشان مشغول گلگشتاند.
سفارش کار به او میدهد
بهاره رهنما: نمونهای از این دخترهای تنهای امروزی که زدهاند در و دیوار خانه را پر از عکسهای فتوژنیک خودشان کردهاند و تنهاییشان پر از لحظات شاعرانه و عشقولانه است؛ نه رو به خانواده خودشان دارند و نه برای خودشان، خانوادهای تشکیل دادهاند؛ در یک برزخ واقعی به سر میبرند.
او را لو میدهند
امین حیایی: یک زنذلیل نمونهای؛ حتی حجب و حیای ذاتیاش هم نمیتواند مانع به چشم آمدن دوز بالای ذلالتاش (!) شود.
نیلوفر خوشخلق (همسر امین حیایی): مدیر مدرسهای که به خاطر حضور چند تا از بچههای مدرسه در مجتمعشان، در خارج از محل کارش هم باید آبروداری کند، و گر نه بود یا نبود ماهواره برایش اساسا زیاد فرق نمیکند. از آن مدیرهایی که مدیریتاش تنها به محل کارش ختم نمیشود و همه کس و همه جا را مدیریت میکند؛ حالا فرقی نمیکند که آن کس، شوهرش باشد و آنجا، مجتمع مسکونی درندشتشان.
کودک: احتمالا زیاد طول نمیکشد که قربانی ریاکاریهای پدر و مادرش بشود. اواخر فیلم وقتی با سادگی میپرسد: «پس چرا این ماهواره را که این قدر چیز بدی است، کادو میبرید؟» اولین گام را در ورود به سرزمین «عجایب (و پرتناقض) بزرگترها» برمیدارد.
کارش را راه میاندازد
مهدی پاکدل: (دایی صابر ابر): از آن داییهای مایه ننگ! با اینکه کمکم دارد سن و سالی به هم میزند، هنوز کار ثابت و مشخصی ندارد؛ تا لنگ ظهر میگیرد و میخوابد و وبال گردن خانهشان است.
مادرش (پروین قائممقامی، مادربزرگ صابر ابر): یکی از این مادرهای توأمان جیغ جیغو و دلسوز؛ هر چقدر جیغهایش گوشخراشتر، دلسوزیاش عمیقتر؛ یک نمونه از این «دلسوزیهای مادرانه» ابتر امروزی مه همینزوی، به شکل مکانیکی و بدون شناخت اوضاع و احوال جامعه امروز از مادرها سر میزند. برای همین است که در همان سطح «دلسوزی» باقی میماند و از آن فراتر نمیرود.
بهداد هم یکی از نقشهای پرتعداد جذاب فیلم را برعهده داره؛ یکی از همین دوستانی که یک پژو 206 میاندازند زیر پایشان و از لنگ ظهر تا لنگ شب لایی میکشند و دیگر هیچ.