از ساعت خوش تا عبدلی و اوستا
شاید نوستالژی باعث شود به ساعت خوش، آن مجموعهی تازه از ایدههای بدیع در آن دورهی اجتماعی خاص، جایگاهی ورای همهی کارهای بعدی مدیری و دیگر اعضای گروه بدهیم. (گرچه معتقدم بعضی قسمتهای مجموعهی پاورچین و نیز بعضی کارهای رضا عطاران کم از ساعت خوش نداشتهاند). بههرحال قدر مسلم، اغلب کارهای دیگرِ سایر بچههای ساعت خوش، حتا به آن جنگ نزدیک هم نشد. بسیاری از بازیگران و نویسندگان ساعت خوش که آنجا در کنار سایران و بهعنوان یک کل قابل قبول میشدند، بعد از آن و بهتنهایی، رسمن «بد» بودند.
نصرالله رادش دیگر چیزی جز میمیکهای سخیف ارایه نکرد و بعد از ساعت خوش بود که کاملن بهچشم آمد که نادر سلیمانی متأسفانه بازیگری بلد نیست. شادروان داوود اسدیِ دوستداشتنی که طنز تلخ ساکت سربهزیرش در ساعت خوش جای نهفتهی خاصی داشت، بهیاد نمیآورم که از آن زمان بهبعد، حتا یک حضور موفق دیگر در جایی داشته باشد (روحش شاد). رضا شفیعی جم نیز با بهرهگیری از فیزیک و بازی با اجزای صورت و درآوردن شکلک، مشابه رادش، به چیزی در سطح کارهای «عبدلی و اوستا» رضایت داد؛ هرچند که این شانس را داشت که با کمک کلیشهپردازیهای نویسندگان، نزد عوام اقبال داشته باشد. حمید لولایی شاید بهتر از بعضیهای دیگرِ جمع بود، ولی او نیز در همان قالب عامهپسندش جا افتاده و چیز بیشتری برای ارایه ندارد. سعید آقاخانی گاهی بارقهای بسیار کوتاه از کاری خوب داشت و باز دوباره ناپدید میشد. ارژنگ امیرفضلی هیچوقت شانس این را پیدا نکرد که در کنار چنان گروهی قرار گیرد و سهمی در چنان کارهایی داشته باشد. متأسفانه اغلب بچههای گروه، تنها با همان اداهای کاریکاتوری به کار خود ادامه دادند؛ چیزی که نامش را هرچه بگذارید، هنر نیست.
رضا عطاران ولی پس از مدتی غیبت، خوب بازگشت و در مقام کارگردان و بازیگر، کارهایی کرد که خاص خودش بود و طنزهایی ارایه داد که سبک «عطارانی» داشت؛ سبکی متکی بر موقعیت، شخصیتسازی و روابط اجتماعی طبقههای پایین متوسط. کار عطاران در نوع خودش در تلویزیون ایران اسلامی جای یگانهای دارد.

مهران مدیریِ مستمر
مدیری کارگردان و برنامهساز در این ده پانزدهسال، حضوری ممتد و با اوج و فرود داشته است. گاهی چنان اوج گرفته که سطح تازهای از استاندارد طنز در تلویزیون ایران ساخته (بهطور مشخص نیمهی دوم سریال پاورچین). اما این اوجها استثناست: اغلب با نیت تکرار موفقیت، با هزینههایی گزاف کاری سخیف ارایه کرده (نمونهی بارزش شبهای برره، یا سریال جایزهی بزرگ که تنه به سریالهای خانواده میزد) و گاهی نیز آن وسطها برنامههایی معمولی ساخته که هرچند در زمان خود، تکیهکلامهایش بین بچهمدرسهایها خواهان داشته، حالا دیگر کسی اسم آن برنامه را هم بهسختی بهیاد میآورد.
همین تداوم حضور و محبوبیت نسبی است که باعث شده مدیری را یک عنصر معرف جامعهی ایرانی در این سالها بدانیم. عجیب نیست اگر در سینماهای نشاندهندهی دایره زنگی، تماشاگران روی تصویر و نام مدیری در عنوانبندی، دست میزنند و شادی میکنند).
مهران مدیریِ بودجهدار
این همه سال حضور و موفقیتهای پرسروصدا بین عوام، (گرچه عمدتن مقطعی و فراموششونده)، برای مدیری بودجههای عظیمی به ارمغان آورده. میتواند دهها بازیگر مطرح و محبوب بیاورد و گشادهدستانه، تیمی از چند نویسنده جمع کند و سیاهیلشگرهای متعددی با لباسهای متحدالشکل در صحنه ردیف کند و اسبی نحیف را بارها در میزانسناش از مقابل دوربین بگذراند. میتواند کلکسیونی از اسلحههای مختلف از نیروی زحمتکش انتظامی بگیرد و میتواند بهراحتی و با دست باز، خیلی کارها بکند که خیلیها نمیتوانند. این شاید برای بخیلها حسد و کینه و موضعگیریِ ابتدابهساکن همراه داشته باشد؛ اما آدم منصف در برابر این امکانات موضع نمیگیرد، بلکه انتظاراتش را متناسب با این امکانات بازبینی میکند.
پرسش اینجاست که این همه امکانات، چهقدر باعث میشود که مجموعهای که تماشا میکنیم و به آن میخندیم «ماندگار» باشد؟ آیا چیزی از اثر در حافظهی بیننده ذخیره میشود، یا آنکه همان توفیق نسبی مقطعی حاصل میشود و پس از مدتی بهفراموشی سپرده میشود؟
مهران مدیریِ درلحظه
این مجموعه نیز سریالی برای همین یک نوروز خواهد بود. خب بله، به عنوان یکی از تماشاگران خندان مجموعهی مرد هزارچهره، از دستاندرکاران مربوطه «خیلی ممنونم» که ما را در این ایام فرخندهی باستانی شاد میفرمایند؛ بهخصوص که سریالهای دیگر تلویزیون در این نوروز، متأسفانه همه از این هم پایینتر بودهاند.
بعضی از شوخیهای سریال مدیری بسیار بامزه است، که البته پیگیران حرفهای سینمای هالیوود و سریالهای موفق امریکایی باید نظر بدهند که چهقدرش بدیع است و چهقدرش از این طرف و آنطرف اقتباس شده. حالا ممکن است کسی بگویدکه اصلن چه اهمیتی دارد اگر خط داستانی یا برخی شوخیهای یک مجموعهی تلویزیونی ما اقتباسی باشد؟ پاسخی ندارم. مخاطبی که مثل بنده اصل آن آثار را نمیبیند، میتواند تماشا کند و بخندد. مخاطبی هم که اصل را میبیند، لابد باید به همان کار ادامه دهد.
اما چرا با آنکه ساختههای آقای مدیری در زمان تماشا بر لبان ما لبخند، خنده یا قهقهه میآورد، مدتهاست این آثار ماندنی نمیشوند؟ علت بهگمانم در تبعیت جناب ایشان و طنزپردازانشان از قواعد کهنهی خنداندن باشد. نمیدانم چه باید گفت وقتی هنوز آدمهایی که شغل و زندگیشان طنز است، از شیوهی باستانیِ «استفاده از تکیهکلام» دل نمیکنند. نمیخواهم بگویم این کار سخیف است (که البته باید دید سخیف را چهگونه معنی میکنیم). من هم به حرکات و لحن و چهرهی آقای مدیری میخندم و «بهبه خیلی ممنونم» میگویم، میخندم تا شاید غمهای مدام را در لحظه فراموش کنم، ولی آیا از پرسروصداترین و باامکاناتترین گروه طنزپردازی این مملکت، کار بدیعتری نباید انتظار داشت؟
ابزار اصلی کار مدیری و گروهش همان تیپسازی است و کلیشهپردازی و تکیهکلامبازی، بیهیچ افزودنی خاصی. «مسعود شستچی» یک تیپ است- البته تیپی که شیرین و مظلوم است و همین، دوستداشتنی و محبوبش میکند. او با عینک، شغل، صداقت و سادگیاش، کلیشهای را میسازد که در روبهروییاش با مردم کثیف دور و بر (همهی ما ایرانیان)، موقعیتهای مضحکی پیش میآید. دستش را به شکل خاصی تکان میدهد (شبیه چه کسی؟) و بهبه میگوید و حرفهای احمقانه میزند.
متهم نمیکنیم به ابتذال؛ خیلی هم ممنون که مردم را میخندانند؛ اما قطعن این کار نیز دیر نخواهد پایید. شخصن نوار برخی از قسمتهای پاورچین را بارها دیدهام؛ اما تماشای دوبارهی مرد هزارچهره در روز بعد هم دشوار است.
مهران مدیری بدآموز
اینها همه یکطرف. همهاش را بهحساب بحث ابداع و هنر و غیره میگذاریم و بهسریال میخندیم و «خیلی ممنونم»ای میگوییم که نشان دهیم زندهایم و در میان تودههاییم و نفس میکشیم- و میگذریم. اما از رویکردهای بدآموزانهی آقای مدیری و گروه افکارسازش دیگر هیچجور نمیشود گذشت کرد.
باعث تأسف است که آثار آقای مدیری، این بنده را که به مقولهی «تعهد اجتماعی هنرمند» علاقهای ندارم، بهطور جدی به تفکر درباب آموزههای غیرمستقیم در سریالهای تلویزیون جمهوری اسلامی واداشته. ایشان (یعنی مدیری و گروهش) در شبهای برره، بهطرز بسیار آشکار و جهتداری به تخریب مقولهی روشنفکر و روشنفکری پرداختند. شبهای برره تصویرگر جامعهای بود که در آن، همه دزد و کلاهبردارند و خب، براساس قواعد یک مجموعهی طنز، همهی این آدمهای کلاش، پس از مدتی با بیننده سمپاتی برقرار میکنند و تبدیل به آدمهای شیرینی میشوند. در نتیجه بهتدریج این ذهنیت به بیننده القا میشود که «چه خوب! همه دزدند و چهقدر همه چیز خوب است…» در سریال شرمآور شبهای برره، تدریجن کار به جایی کشید که معلوم شد روزنامهنگار روشنفکرِ ظاهرن نامتجانس با شارلاتانهای برره، خودش از همه دزدتر است و…
جهتگیری دیگر آن سریال، تخریب مسایل ملی با طرح موضوعاتی مثل «چال اسکندرون» بود. موضوع بزرگنمایی در مفاخر ملی و ناسیونالیزم مضحک عامیانه، موضوعی است که البته بسیار جذاب است و جای کار دارد؛ اما اینکه ابزاری بشود برای تخریب ملیت و قومیت کشور، در دادگاه وجدان ایرانیان بخشودنی نخواهد بود (امیدوارم که چنین دادگاهی وجود داشته باشد). باعث تأسف است که در زمان آبگیری سد سیوند و همهی آن بلواهای مفصل، آقای مدیری از سریالش بهعنوان ابزاری برای مقاصد سیاسی روز استفاده میکند… سریال دیگری را سراغ ندارم که تا این حد، با بهرهگیری از ابزار طنز و اعتماد مردم، رویهای بدآموزانه و زشت در پیش گرفته باشد.
کسانی که از آن سریال ارتزاق کردهاند بد نیست با خود دمی فکر کنند که آیا پول پرداختی، ارزشاش را داشته؟ قیمت تخریب فکری چند ده میلیون بیننده چهقدر میشود؟
مهران مدیری پاچهخار
- پدر زن آیندهی مدیری کلاش است.
- پزشکان بیمارستان مرفهان بیدردی هستند که خیلی هم ملیگرا تشریف دارند، اما دزد و بهدنبال پول مردم هستند. این اقشار تحصیلکرده ابله و شارلاتان هستند و با ظاهری میهنپرست، برج میسازند و فقط بهفکر منافع خودند.
- پروفسور سپهر جندقی هم شیشهخرده داشته.
- حلقهی ادبایی که مدیری را بهجای «استاد توفان» میگیرد، ابلههایی پشمالو، پرمدعا و بیسواد هستند که هر مزخرفی را شعر مینامند، بنگ میکشند و اراجیف میبافند و به کارهای مضحکی مانند تیام و فعالیتهای هنری مشغولند.
- بقیه هم که فعلن گنگسترهایی کارتونی هستند.
در این میان، از مقامات دادگاه که بگذریم، تنها و تنها یک جمع وجود دارد که متشکل از انسانهایی دلسوز، جدی و باهوش است، و این جمع همانا پرسنل جانبرکف نیروی محترم انتظامی است…
زیاده توضیحی نیست؛ اما هم آقای مدیری و دارودستهی پروپاگانداسازش و هم فرماندهان محترمی که فرمان به چنین شخصیتهایی میدهند، بد نیست بدانند که بهدلایل بسیار روشن (که به سر سوزنی سواد در زمینهی طنز و درام نیاز دارد)، اغلب بینندگان سریال از شخصیت سروان وظیفهشناس شاهین (پژمان بازغی) بدشان میآید. پیشبینی این موضوع آسان است، فقط به همان سر سوزن از کالای مذکور نیاز دارد.
بهرهمندی از امکاناتی چنان گشادهدستانه، بیشک مستلزم چنین پاچهخاریهای گشادهدستانهای نیز هست. هنوز از ماجرای هنرمندانی که برای انتخابات مجلس از اصلاحطلبان حمایت کردند یک ماه هم نگذشته. برای سیستم خیلی راحت است که تو را خرد کند (همانطور که ساعت خوشیها را کرد).
اگر این تمتع را از بودجههای گسترده میخواهی، لابد باید خیلی بچهی خوبی باشی.
مهران مدیری برای لحظه
خب، سریال جدید گروه آقای مدیری را نیز دیدیم و در زمان تماشا به شوخیهای آن خندیدیم. بعضی از شوخیهای آن انصافن خوب بود و شاید در یاد بماند. اما بعید میدانم در بلندمدت، چیزی بیش از همان چندشوخی باقی باشد.
شوخینویسی کاری ندارد. شوخی را هر آدمی که پول داشته باشد، با استخدام چند Gagنویس میتواند جور کند (Gagنویسها آدمهایی در استخدام استودیوهای هالیوود بودهاند و هستند که شغلشان فقط جور کردن و نوشتن شوخی است، تا از آن شوخیها در فیلمنامهها استفاده شود). البته امروزهروز با زیاد شدن امکانات و sms و غیره، نوشتن Gag هم ساده شده و میشود حتا از جکهای smsای شناختهشده نزد عموم استفاده کرد و با گنجاندن آنها در فیلمنامه، مردم را در لحظه خنداند؛ که البته کار خوبی است و ثواب دارد. اکیپ برنامهی رادیویی صبح جمعه با شما مانیفستی داشتند که میگفت: ز حق توفیق خدمت خواستم، دل گفت پنهانی/ چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی.
اما افسوس که با نگاهی به آنچه گذشت، دستآخر شاید شرمسار شوی از اینکه همرنگ جماعت شدهای و خندیدهای. خندیدهای به اینکه پزشکان کشور بدذاتند. که ملیگراها کاسبند. که مردم کلاشاند. که ادبا مضحک و بنگیاند. که تجار قدارهبندند.
نه،لازم نیست به من یاد بدهید که شخصیتهای طنز را نباید به جامعه تعمیم داد. این قانون وقتی درست است که همهی آدمها به نیشخند گرفته شوند؛ نه آنکه هر که مورد نظر رؤساست دزد و شارلاتان نمایانده شود و بقیه جانبرکفانی بیمانند باشند. هفتاد میلیون مردم این شانس را دارند که هر روز این جانبرکفان را از نزدیک به قضاوت بنشینند. یکی دو جا خواندم که نوشته بودند دستگیری مردم محل کنایهای به طرح امنیت اجتماعی است. کدام کنایه؟ معنیتراشی بالاخره یک دلیلی باید داشته باشد. نشانهشناسی در سینما اصولی دارد؛ نه اینکه همینطور کشکی معنی بچسبانیم به چیزی که نیست.
مردگان و ماندگان
داوود اسدی –نرسیده به چهل- از ایست قلبی مرد. بهشیوهی مرثیهنویسان حرفهای، سن پایین او برای ایست قلبی را میتوان پایینتر هم آورد و گفت که او از همان موقع مرده بود؛ از همان موقع که طنز تلخش با ساعت خوش تمام شد؛ همان موقع که محبوبیت ساعت خوش و بیتجربگی ساعت خوشیها دشمنساز شد و اکیپ منحل شد و تنها چند قسمت شعاری و سطحی و الکی با رادش و نادر سلیمانی و چند سیاهیلشگر مجموعه کار کردند و بعد جمعش کردند و قال قضیه را کندند. همان موقع که بعضی بچههای ساعت خوش وضع بسیار بدی پیدا کردند و داوود اسدی نیز به هر فیلم و سریال مبتذلی تن داد. چارهی دیگری هم بود؟ اسدی آدمی نبود که بماند و سریال بسازد و باج بدهد و بودجه بگیرد و محبوب شود. آدم این کار نبود. شخصیتش چنین نبود.
مهران مدیری ماند. ماند تا سردسته باشد، نقشهای اصلی را بگیرد و آدمهای بیاستعداد پشتصحنهاش را با سماجت به هنرپیشه تبدیل کند. ماند تا به القابی مانند عنوانهای بالا تن بدهد. ماند تا به توفیق خنداندن خلقی برسد. ماند تا مردم روی عنوانبندی دایره زنگی برایش خودکشی کنند.
دیگر بستگی به خود آدم دارد که بین ماندن و رفتن انتخاب کند، و برای انتخابش دلایل مناسبی نیز پیدا کند.
در نشست عوامل "پیامک از دیار باقی" اعلام شد
اعتراض تهیه کننده به آمار سریالهای نوروزی
در ابتداي اين نشست سيدامير سيدزاده تهيهكننده سريال <پيامك از ديار باقي> ضمن انتقاد از برخي رفتارهاي رسانهاي در مورد اين سريال و بهويژه ناديده گرفته شدن پربيننده بودن اين مجموعه در رسانه ملي، گفت: برخي اتفاقاتي كه در رسانهها و جو مطبوعاتي رخ ميدهد، براي ما عجيب هستند و اين اتفاقات، درست مثل برخورد با قطاري است كه تا حركت نكرده اتفاقي نميافتد ولي همين كه به راه ميافتد، مردم به آن سنگ ميزنند و براي سريال ما همچنين اتفاقي افتاده است.
وي افزود: تا آنجاكه ما تحقيق كردهايم، برخي از اين رفتارها ناشي از خصومتهاي شخصي برخي دوستان است كه اگر مجالي بود مداركي را هم در مورد اين قضيه ارايه ميكنيم.
سيدزاده تصريح كرد: در حقيقت تصور من بر اين است كه شيطنت عدهاي در مورد آقاي مقدم و تلاش براي ناديدهگرفته شدن اين سريال، برخي پيشقضاوتها را دامن زد، در حالي كه ما بدون هيچ ادعايي، اين سريال را ساختيم و نيت ما هم جلب رضايت مردم بود، ولي ظلمي در حق اين سريال صورت گرفت كه سرمنشاءاش هم واضح بود چراكه اين سرمنشاء قصد داشت با جوسازي رواني به آراي مردم توهين كند. يعني درحاليكه تا آخر نوروز <پيامك از ديار باقي> موفقترين سريال بود، در يك رسانه اعلام شد كه اين سريال در گزارش مركز تحقيقات صداوسيما رتبه دوم را گرفته است و اين جاي سئوال دارد.
وي گفت: جوي كه پس از اتمام سريال به وجود آمد، كاملا كاذب بود و اعمال سليقههاي شخصي راجع به كارگردان سريال يكي از دلايل اين جو رواني محسوب ميشود، ضمن اينكه خصومت با نويسنده فيلمنامه نيز ديگر دليل ايجاد اين جو بود و باعث پيش داوري و پيش قضاوتهاي غيرمنصفانهاي شد كه ما قضاوت را به عهده مركز آمار صدا و سيما ميگذاريم.